در متــیـنگـــی بــدیــــد آقــا را
نــه سر و صورتش، که پاهــا را
گـفــت: آقــــا شمــا بـفرماییــد
چــون شمــا مقـتــدا و مولایـیـد
حـاضــــران را سـوال پیش آمــد
بــه چه محمـود دل پَریش آمد؟!
بــا کــه قـال و مقـال می گوید؟
این طراحات چیست می گوید؟!
گـفـت: آقــا جـلـوتـر از من بـــود
هـر دو پـایـش مرا مُـبَرهن بـــود
گـَـر نـدیـدم جـمـــال زیـبـایــش
لیـک من دیـده ام دو تـا پـایش
****
بـعـد آقــا بـه من اشارت کـرد
دولتش را بـه من حوالت کـرد
او مـرا لـایــق نــیــابـت دیـــد
بنـده را غرق در خجالت کـرد
****
دستبر صورتمکشیدهو گفت
که تو هم نازی و هم آقـا تـر
بــه نیــابت اگـر کنـم منصوب
چـه کسـی یـابم از تو والاتـر
بعـد جــدم علی نـدیـدم مـن
به عدالت کس از تـو اولی تر
****
قول حـق بود تــا ظهـور کنــم
خلق از ظلم و جـور دور کنــم
دیــــد پــــروردگــــار دانــایـــم
که نشستی کنون تو بر جایم
قــول حـق را نـموده ای اجـرا
چهره ی ظلم کرده ای افشـا
****
دست ظـالم ز کـشور اسـلام
کــرده ای در امـارتـت کـوتـــاه
بـهر افـشــای چهره ی ظالــم
صفحه ی تازه ای تـو بگشـادی
دادْ از ظـالــمان سـتانــدی تــو
حق هر کس به دست او دادی
جمع کردی بساط ظلم و ستم
نه در ایـران تو، بـَل همه عالــم
فـقر و فحشـا نموده ای ذایــل
نیـّـت خـَصـم کــرده ای بـاطــل
هـمـه دنیـا فــقـیـر تـا به غنی
بُـرده از کـشتـزار تــو حــاصــل
****
الـغـرض سـاخـتـی تـو دنـیــا را
طـبــق الـگوی مـا همــه جـا را
حق تعالی چو دید عُرضهی تو
بـه مَـنو اهل بیـت عُـلْـقه ی تو
گـفـت بـا مـن دِگـر ظهـور مـکن
از پــس پـرده تـــو عـبـور مــکن
تاکه محمود حاکم است و امیر
کــرده اســلام بـــر یهـود دلیــر
دیــگرم نیــست غصـه ی دنیــا
چونکه محمودهست درهمهجا
****
بـروم خــواب راحـتـی بـکـنـم
لَـم دهــم استراحـتی بـکنـم
تــا کـه در چـار سـال آیـنـــده
نــشــوم بهـر خـلق شـرمنده
دولـتش مورد حمایت مـاست
خود او نیز در عنایـت مـاست
بـِیـْـرق دیــن ِ حق بـرافــرازد
پـرچــم کفـر سـرنگون سازد
ســعــدی بــه غزل شــهــرت دنـیــا دارد
حــافــظ بـه کـنـــار او غـزل هــــا دارد
چون نیک نظر کنی به کابینه ی دوست
صــد سعدی و حـافظ هـمه یک جـا دارد
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
یک عده از انحصارخارج گـشتـنـد
جَمعی دگرازحِصارخارج گشـتـنـد
دارایی شان جمله یوروگشته وپوند
ازبـنــد یِـن ودلارخــــارج گشـتـنـد
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
ما را که غـم زیاد و کم نیـست عزیز
بر دولــتـیان غصه و غم نیسـت عزیز
هر چیز که هست بر در خانهی ماست
هیچ از غـم دیـگران غمم نیـست عزیز
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
گفتی که شِکر به کام تو غصّه چرا
یک وام کـنم بـه نام تو، غصّه چرا
گَر وام کم است خانـهدارت بـکنم
تا مـن هستم کنــار تـو غصّه چرا
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
از روغن ونـان و شیر و شکَّر بگذر
از خیر شراب و خَمر و ساغر بگذر
شـرّیسـت نهـفـتـه در دل سـاغر و می
یـک بـار دِگر زِ خِـیـرِ این شر بگذر
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
گفتی که زِ هَر که دل شکستهست تو را
تــــــاوان گـنـــاه کـرده را مـی گـیــرم
گفـتـم کـه فـرشـتـهی نـجـاتـم گـشتی
بـا دولـت تـو نِـگر چـههــا مـی گیـرم
بـنــد تُـنبان من شـده پــاره
گـویـیـا زیـر بَـنـدِ مـی خـــاره
گَـر که بـا زارعی شَـوَم هـمـدم
بـی گـمان مشـکلم شود چــاره
گَـر بداند که من چـنین گفتـم
مـی کـند خِشـتَـک مــرا پــاره
***
مــورد دیــگـری شــده پـیــدا
تـوی زنـجـان درون دانـشگــاه
مـددی بَند خویش داده به آب
می خورد حسرت و کِشد صد آه
کهنخوردستآشوسوختدهان
شـده رُســـوا مــیـان خـلق الله
***
در خبـر آمـدست یـک شهــری
شده است رتبـهی یــک فحشـا
زارعــی هــم اگــر رَود آنجــا
مــددی را کـند بـه خود هـمـراه
می کنـد بیـن دختـران شـاهی
مــددی هـم وزیـر چـالـه و چـاه
***
چشم دل باز کن که جان بیـنی
مَـه و خورشیـد توأمـان بـینـی
بـه زیـارت رَوی اگـر آن شـهـر
حوریان را تـو در جـنان بـیـنی
هم جمـال و جـمـیـله را آنجـا
زارعـی را تـو در مـیـان بـیـنی
تا کـه کامل کـنی زیـارت خـود
جــای خالیِ دوسـتـان بـیـنـی
***
زارعی هـست مـشتـی از خَـروار
شک نکن این سخن یقین پندار
گَــر کـه از صدر بِنگَـری تا ذیــل
دستشـان جـملـگی بـود در کــار
نـه یکی، نـه دو ونـه صد، نـه هزار
بـا یکی صیغـه می شـود تـکـرار
آن کـه پـسـر کــرد وبــال پـــدر
وان کـــه درآورد پــــدر از پـســر
آن که به یک طرفهی عینی نـمود
قیمـت مسـکن زِ یک از صـد گــذر
آن کــه درآمـــد زِ در دوســتــی
داد بــه مـن بــاده زِ خـون جِـگــر
آن که نگاهی به کس از روی لطف
هیـچ نـیـنـداخـت بـه جـای پـــدر
آن کـه سبـدها همه خـالی نمــود
ماهی و از مـرغ و زِ شیـر و شِـکــر
آن که زِ راه کَـرَم و لطف خویـش
حــــقِّ مــــرا داد وُلــات دِگــــَـر
آن کـه اگر صحـبت حقی شنـیــد
زود زِ کَـف رفـت عـنـانـش بـه دَر
آن که خـجـل کـرد هـزاران پـدر
بـر اثــر فــقـر بـــه نــزد پــســر
آنکه نَه مسئول زیادو کم است
هـیـــچ نـدارد زِ گــرانــی خـبــر
آن کـه تورّم زِ یک آورد بیـست
کــرد مـواجـه همـه با صـد خطــر
آنکه نخی را چو زِ یک جـا کشـید
داد بَـر آمـد دو، سه جای دِگـــَر
آنکـه دَم از حُکــم الـهی زَنــَد
هـیـچ نـدارد زِ قـیـامـت حَـــذَر
آن که اگر کرد وزیــری عَـوَض
تـازه وزیـرش زِ قــدیمی بَتَــر
آن که عدالت به یَدک میکشد
لـیـــک نـدارد زِ عـدالـت خـبـر
آن که نَظَـر کرده ی مولـا شــده
هیـچ نـکردست خـود او را نـظــر
آن که در این یک، دو، سه اخیــر
کــرد فـقـیر اَفـقَــــر و دارا قَــدَر
آن که بهجز فـقر و فساد و فجـور
هیچ ندادســـت نصیـبــی دِگَــر
نام چنین لُعبَت و فَتّانه چیست؟
کین همه سَر می زند از او اَثر؟!
گَربِشِناسی که چه فرزانه ایست
نو بـشود کاپشن تو زین ظَفـََر
بــاز آمـده فـصــل انــتــخـابــات از نــو
کشـور بـشـود پـر از حـکــایــات از نــو
از فرط دروغ و راست های چپ وراست
مـجـلس بـشـود پــر از خـرافــات از نــو
////////////////////////////////////////////
گفتی که به مجلست علم خواهم کـرد
تایید تو را به بیـش وکم خوا هم کـرد
گَـر پـای بـرون نـهـی زِحَـدِّ مـحمــود
بـالله دو پـای تـو قـلـم خـواهــم کـرد
//////////////////////////////////////////
گَـر ردّ صـلاحـیّـت مـا میکـردی
جاری تو به من حَدِّ خدا میکـردی
امــروز مـرا به مـجـلسـم راه نبــود
از شـرّ وکـالتـم رهــا می کــردی
////////////////////////////////////////////
مجلس شده یک دست خیال همـه جـمع
جمعی شده ســرمست خیال همـه جـمع
دیگر نه مرا خیال خواب است و نه خور
رانـم شـده ســردست خیـال همه جـمع
گفتم: که مرا به انتخابات چـه کـار؟
از بهــر خدا زِ من یـکی دست بــدار
گفتا: که خموش، مـرد نیـکو کردار
بی رای تو جمله کـار مـا گَــردَد زار
سالـی بـه چهار با تـو کاریـم نـبــود
امروز پـس از چهـار دستــم بفـشــار
گفتم: کـه رَمَـق مــرا نباشـد دیگــر
زیرا که نه شام شب رسیدم نه نـاهـار
درطول چهارنه که بَل سی سال است
یـــاران شـمـــا زِ مـلـت آورده دمــار
گـردیــده فــراوان همه انـواع دخــان
گشـتنـد جـوانان همه معتاد و خمــار
گر نیک نظر کنی به بُگذَشته و حــال
فـحـشــا و فســاد را بـبـیـنی بـسیــار
گفتند: "که امشب چو شب قدر بـود"
قــدری که بـدانم من و نـشناسـد یــار
یک دکتر اگر تخصصی داشت ز طب
گـردیدده مداوا ز فـن اش صـد بیـمـار
لیکن به وکــالت شده صـدها دکـتــر
عــاجــز زِ عـلاج اقـتــصــاد بیـمـــار
ای بی خبر از خـدا و از روز حســـاب
تـا چند فریب و رنـگ داری در کــار
بـرداشــتـهای کُـلَــه زِ ســر از مــردم
بگذر، بـه ســرم کلاه دیگر مگــذار
هر وعده کـه دادید دغل بود و دروغ
زیرا که نکردیـد عمـل یـک زِ هــزار
بی رنـگ شـده حَنـای تَـزویـر شـمـا
اندیشـهی نــو، تـفـکری تـازه بـیــار
دیروز
استقلال نداشتیم نان داشتیم
آزادی نداشتیم نان داشتیم
جمهوری اسلامی نداشتیم نان داشتیم
مجلس مردمی نداشتیم نان داشتیم
دولت مردمی نداشتیم نان داشتیم
انرژی هسته ای نداشتیم نان داشتیم
کاوشگر یک نداشتیم نان داشتیم
پرتاب ماهواره نداشتیم نان داشتیم
..................... ...........
..................... ...........
.................... ...........
اما امروز
استقلال داریم نان نداریم
آزادی داریم نان نداریم
جمهوری اسلامی داریم نان نداریم
مجلس مردمی داریم نان نداریم
دولت مردمی داریم نان نداریم
انرژی هسته ای داریم نان نداریم
کاوشگر یک داریم نان نداریم
پرتاب ماهواره داریم نان نداریم
................... ..........
................... ..........
................... ..........
البته نان را که مطمئنم نداریم، اما داریم ها را من نمی گویم؛ فی عهده الراوی
خدایا چنان کـن سـرانجام کـار
که گیرم بیایـد دو پرسی نـاهـار
تـوانــا بـود هــرکـــه دارا بــود
دلار است کـامـروز کـارا بــود
که دارا امیـر است و دانـا اسیــر
اسیر اسـت قانع بـه نـان و پنـیــر
بـنـی آدم اعضای هـم مـی درنـد
عـلانــیـه امـوال هـم مـی بـرنــد
چوعضوی به درد آورد روزگــار
جراحت فـزونــش کـنـد از هـزار
نگیـرد کسـی دست درویش پیـر
به وامانده نبود کـسـی دسـتگیــر
زِگـردن فــرازان ســرمــایـــه دار
نــباشد کسـی کـاو بر آرد دمــار
مـکیــدنـد خــون نــود را دَهــی
گشودند این دَه بــه قدرت رَهــی
نه خوفی زِ خالق نه ترسی زِخـلـق
رساندند ما را نفس هــا بــه حلـق
چنین گفت سعدی به زیدی همی
بــه زخم خــلایـق بِـنِــه مرحـمی
تـو کَـز مـحنت دیگران بی غـمی
چه گویم؟ زبان بسته بهتـر، دمـی
مگر تا که منجـی زِ ره در رسـد
کـه عمر ستمکارگان سـر رسـد
ا
تقدیم به همسرم
گفتی که زِ زن سخن بـگـویم
از زن سـخـنـی حسـَن بـگویم
زن اَحسـن خلـقت الـهی است
زن نعمت پـاک کبـریایی است
زن قیمت و قدر او نهـان است
در مقدم او به حق، جنان است
اینهـاسـت همـه کـلام قـرآن
تکلیف نـمـوده بـر فـهـیـمـان
تــا حرمـت زن نـگـاه دارنــد
در جـایـگه حـقـش گـذارنـد
امروز اگـر چه نیست ســاری
احکام حـقِ تو نیست جـاری
لیـکـن نــظـرت بـلـنـد بــادا
مـحفــوظ زِ هـر گَـزَند بــادا
کوتـاه کنـم سـخـن بـرایـت
رغـبت نکنم شوم بـه جایت
زیـرا که تو را حقیـر کردند
والا بـودی، صــغـیر کردند
هستـی تـو وجــیهـهً اِلی الله
اِشفعی لَنـآ، کلام کــوتـاه