ســعــدی بــه غزل شــهــرت دنـیــا دارد
حــافــظ بـه کـنـــار او غـزل هــــا دارد
چون نیک نظر کنی به کابینه ی دوست
صــد سعدی و حـافظ هـمه یک جـا دارد
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
یک عده از انحصارخارج گـشتـنـد
جَمعی دگرازحِصارخارج گشـتـنـد
دارایی شان جمله یوروگشته وپوند
ازبـنــد یِـن ودلارخــــارج گشـتـنـد
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
ما را که غـم زیاد و کم نیـست عزیز
بر دولــتـیان غصه و غم نیسـت عزیز
هر چیز که هست بر در خانهی ماست
هیچ از غـم دیـگران غمم نیـست عزیز
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
گفتی که شِکر به کام تو غصّه چرا
یک وام کـنم بـه نام تو، غصّه چرا
گَر وام کم است خانـهدارت بـکنم
تا مـن هستم کنــار تـو غصّه چرا
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
از روغن ونـان و شیر و شکَّر بگذر
از خیر شراب و خَمر و ساغر بگذر
شـرّیسـت نهـفـتـه در دل سـاغر و می
یـک بـار دِگر زِ خِـیـرِ این شر بگذر
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
گفتی که زِ هَر که دل شکستهست تو را
تــــــاوان گـنـــاه کـرده را مـی گـیــرم
گفـتـم کـه فـرشـتـهی نـجـاتـم گـشتی
بـا دولـت تـو نِـگر چـههــا مـی گیـرم