گفتم: که مرا به انتخابات چـه کـار؟
از بهــر خدا زِ من یـکی دست بــدار
گفتا: که خموش، مـرد نیـکو کردار
بی رای تو جمله کـار مـا گَــردَد زار
سالـی بـه چهار با تـو کاریـم نـبــود
امروز پـس از چهـار دستــم بفـشــار
گفتم: کـه رَمَـق مــرا نباشـد دیگــر
زیرا که نه شام شب رسیدم نه نـاهـار
درطول چهارنه که بَل سی سال است
یـــاران شـمـــا زِ مـلـت آورده دمــار
گـردیــده فــراوان همه انـواع دخــان
گشـتنـد جـوانان همه معتاد و خمــار
گر نیک نظر کنی به بُگذَشته و حــال
فـحـشــا و فســاد را بـبـیـنی بـسیــار
گفتند: "که امشب چو شب قدر بـود"
قــدری که بـدانم من و نـشناسـد یــار
یک دکتر اگر تخصصی داشت ز طب
گـردیدده مداوا ز فـن اش صـد بیـمـار
لیکن به وکــالت شده صـدها دکـتــر
عــاجــز زِ عـلاج اقـتــصــاد بیـمـــار
ای بی خبر از خـدا و از روز حســـاب
تـا چند فریب و رنـگ داری در کــار
بـرداشــتـهای کُـلَــه زِ ســر از مــردم
بگذر، بـه ســرم کلاه دیگر مگــذار
هر وعده کـه دادید دغل بود و دروغ
زیرا که نکردیـد عمـل یـک زِ هــزار
بی رنـگ شـده حَنـای تَـزویـر شـمـا
اندیشـهی نــو، تـفـکری تـازه بـیــار